وقتی گریبان عدم به دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
.
.
.
يك آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يك لحظه بود
.
.
.
آن دم که چشمانت ، مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
عالم به آدم سجده کرد ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط عـــــرفان
|