تبليغاتX
دهکده ی کوچک



اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم ! می خواستم برای همیشه ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی...

به احترام اشکهایی که بر گونه هایم خشک گردید ، به احترام بغض هایی که فرصت باریدن پیدا نکردند و به احترام زیباترین هدیه خداوند ( عشق ) ، سکوتی می کنم به سنگینی فریاد ............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:40  توسط عـــــرفان  | 



 زندگی دیگر با من مهربان نبود ، آسمان غریبانه می نگریست ، لبانم دیگر لبخندی را تجربه نکرد و چشمه اشکم در لحظه های نبودن دهکده خشکید.سکوت ، وسعت تنهایی ام را معنا بخشید .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط عـــــرفان  | 



وقتی گریبان عدم به دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

.

.

.

يك آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يك لحظه بود

.

.

.

آن دم که چشمانت ، مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

عالم به آدم سجده کرد ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط عـــــرفان  | 





JavaScript Codes

JavaScript Codes