رمان یا داستان نیست ، واقعیت است امّا تلخ ....................
دیشب( ۲۵ مهر ، ساعت ۲۱:۰۴ ) وقتی از خیابان گذر میکردم ، چشمم به دخترکی افتاد که با مادرش گوشه پیاده رو ایستاده بودند و مثل همیشه منتظر دستای با سخاوت این و اون ..............
زیاد اونجا دیده بودمشون .... ایستادم ...... چشمان دخترک را در امتداد نگاهش پیمودم ؛ بغضش خود گویای همه ی احوال بی حالش بود..........
سرش را برگرداند و چشم در چشمانم دوخت ...... نگاه خسته و پاهای بی رمقش حکایت از سنگینی کار روزمره اش بود ......
لبانم را به هم پیوند داده و لبخندی نثار وجود پاکش کردم ..........
باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت ، صدای خيس و سرد و تلخ باران را شنيدم قلبم از جا کنده شد وآری به یاد دارم که آن شب که هم باران بارید و از آن شب به بعد من ..............................
دلم برای دخترکی که روسری صورتی رنگش را باد برد
تنگ است......................
خط خطی های ۲۶/۷/۸۵ ۰۰:۵۲
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 22:53  توسط عـــــرفان
|