همه چیز خیلی زود اتفاق می افتد
اینجا خیلی زود پایان ماجرا شروع می شود.
گاهی احساس می کنم که برای آغاز کردن
اندکی دیر است....
گاهی احساس می کنم قبل از اینکه
دست بکار بشم باید خودمُ بِکِشَم کنار...
اما تو هر لحظه به من امید می دی
باید خوب بود،باید زنده ماندُ خوب بود....
و من در خیال خود فکر می کنم ...
چگونه می توانم هم زنده باشم و هم خوب
شاید بتوانم زنده ماندنم را تضمین کنم اما خوب بودن را.....شک دارم..
همیشه انجام دو کارهمزمان برایم سخت است.
تو چطور میتوانی هم زنده بمانی و هم خوب باشی؟
من در افکار خودم غرقم....و ناگهان صدایت را می شنوم...
هیچ چیزپایانی ندارد.همیشه پایان را خودت می سازی ...
وقتی که خسته می شی ...وقتی که دوست داری دیگه نباشه
وقتی که تو خیالت اونو تو خودت گُم می کنی.....
وقتی به خودت تلقین می کنی که همه چیز تمام شد...
آره ...این همون پایانه........
پس خط پایانُ خودت می سازی... تو و افکارت...
لحظه ای به خودم می یام... باید زودتر تصمیم بگیرم...
دیگه داره دیر میشه....
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 22:15  توسط عـــــرفان
|