زندگي من
اي گل بهار من
آن زمان که غم زندگي من را متلاشي ميکند به تو مي انديشم
به عظمت درياها قسم
به آبي آسمانها قسم که دوستت دارم
اي زندگي من
گل من بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم
بگذار هواي عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگي زيباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
اين را بدان که من هميشه در همه حال در کنارت با يادت وعاشقت هستم.


اندیشه ام خالی ست...
خالی از تمام گفتنی هایی که گفتم و ناگفته هایی که در وجودم مدفون شده و علاقه ای برای ابرازشان ندارم.
تمام حجم دیدگانم از نیازهایی پرشده که کسی برای بها دادن به انها سر سوزنی اشتیاق به خرج نداد و من اینک ان منی شدم که بدون پرسیدن جوابهایم را می دانم.
از بودنم خسته نیستم چرا که خستگی در زندگیم نقشی پررنگ نداشت...
اما از نبودن هایم بیزارم .از لحظاتی که نوک پرگار سرنوشت ؛به دنبالم می گشت تا دایره ای به دورم بکشد و بازی اش را اینبار با من شروع کند.
اری بیزارم که نبودم چرا که می خواستم بدانم:
ایا حقیقت زندگی به همان تلخی ست که در کتابها می نوشتند و یا به همان تلخی ست که چروکهای صورت پدر بزرگ گواهی می داد؟!
من از تکرار ثانیه ها به وحشت می افتم...ثانیه هایی که می دانم اتفاقی بهتر و شیرین تر از ثانیه قبل برایم به ارمغان نمی اورد.
ثانیه هایی که تمام لحظاتش به فکرکردن؛ اندیشیدن و در خود فرو رفتن گذشت بدون انکه به نتیجه ای دلپذیر رسید!
شاید زندگی همین است یک عمق بی انتها....
فریادی بی صدا ...
و یا چشمانی منتظر به امید طلوع زیبایی ها.

نگاهت را از من گرفتي
صدايت را نيز همين طور
اما بدان...
هرگز نمي تواني جاي پاهايت را را از جاده هاي زندگي ام
پاك كني...



هر شب در روياهايم تو را مي بينم و حس مي كنم
اينگونه است كه درميابم تو هنوز وجود داري
و از دوردست ها به رويايم پا ميگذاري
تا به من نشان دهي كه هنوز با مني
دور يا نزديك هر جا كه هستي مهم نيست
حس مي كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
تو يك بار ديگر در را مي گشايي و ميهمان قلبم ميگردي
و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
عشق تنها مي تواند يك بار تو را بنوازد
و تا ابد باقي بماند و تا پايان عمر تو را رها نكند
عشق آن زماني بوجود آمد كه من به تو عشق ورزيدم
آن لحظه راستيني كه در آغوشت گرفتم
لحظه اي كه همواره در زندگي ام جاودان خواهد ماند
آن زمان كه در كنارم هستي از هيچ چيز نمي هراسم
و مي دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
ما تا ابد اينگونه خواهيم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد
و قلبم ؛ آري قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد.

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي 


روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد نه برايش مي خنديدند و نه برايش مي گريستند وقتي رفت همه امدند برايش دسته گل اوردند سياه پو شيدند وبراي رفتنش گريستند شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود.
در جواني غصه خوردم هيچ كس يادم نكرد در قفس ماندم ولي صياد آزادم نكرد آتش عشقت چنان از زندگي سيرم كردآرزوي مرگ كردم مرگ هم يادم نكرد.

من از این دنیا چی میخوام
دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام
یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی میخوام
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی
آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه
بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی میخوام
دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند
که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند
بگم غصه ها سر اومد
گریه بس، که بهتر اومد
یار با ما بی وفایی می کند
بی سبب از ما جدایی می کند
شمع جام را بکشت آن بی وفا
جای دیگر روشنایی می کند

شب نيست از اندوه چشمانت،
پلكي به رويِ پلك بگذارم
ترسم فراموشت كنم ناگه،
تا از خيالت چشم بردارم
من بودم وماه وشب وشعرم؛
ـ شعري كه سهم چشمهايت شد!
حرفِ دلت با ماه مي گفتي؛
ـ ماهي كه هر شب داده آزارم.
اينگونه با من دشمني تا كي؛
ـ ديگر به خواب من نمي آيي.
در كوچه باغ خواب روياها
آيا نخواهي كرد تكرارم
اين چندمين بار است بي خوابي
سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه كاملتر،
من نيز تا خورشيد بيدارم
زيبا شبي بر چشم من بُگذر
تا در وجودِ خويش دريابي؛
من شاعري آواره با عشقم
ازشعر چشمان تو سرشارم
يك روز باران خوب يادم هست؛
آهسته گفتي دوستم داري
با واژه هاي ساده اما سخت،
گفتم كه من هم دوستت دارم
حالا هزاران سال بعد از تو
ياد سكوت خويش مي افتم
يك شوق ديرين مي دود در من،
ميخواهد از من خواب انگارم
فردا مرا از ياد خواهي برد،
فردا؛ - همين فردا كه ميآيد .
زان پس درونِ خود به آساني
روزي تو خواهي كرد انكارم
عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری
کی میتوان نگفتن، کی میتوان صبوری
کی میتوان نرفتن، گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست، با یار بیقراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری

خدایا!
به هر که دوست میداری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوستتر میداری بچشان که:
دوست داشتن از عشق
آری، دوست داشتن از عشق برتر است، و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قلّه عشقهای بلند، پائین
نخواهم آورد
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد...
من کيم عبد زپا افتاده اي
من کيم عمر خود از کم داده اي
من کيم درمانده اي مست غرور
من کيم جامانده اي از راه دور
من کيم عبدي جسور و خيره سر
من کيم بي خانماني دربه در
من کيم کاسه به دستي تشنه لب
من کيم کهنه گداي نيمه شب
من کيم بيگانه اي دير آشنا
من کيم ديوانه اي عاقل نما
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم.

علی یارتان ، حق نگهدارتان
عضو انجمن برترین های بلاگفا